تراژدی ... چاپ
می خواهم پناه ببرم به حرمی ، مسجدی تا به بهانه ی دعا و زیارت عقده دلم را بگشایم ... می خواهم به خویشاوندی و یا دوستی رو کنم و شب غمگین و گریان زمانه را تا دل شب با او بنشینم و از روزمره گی ها و هراس غربت برایش بگویم ... می خواهم به خلوت خویش بگریزم و حرف هایی را که در این دنیای کور و کر مخاطبی ندارد با خود بگویم ... می خواهم از زمانه ای بگویم که در آن تیرهای آرزو بر تخته سنگ های نا کامی می شکند و جوی های باریک امید بر زمین تفتیده اش می خشکد ... می خواهم از دنیای خود ساخته ای بگویم که در آن نگاهمان به هر سو که می رود دام بلایی در پیش پای خود _ کنده _می بیند و به بیابانی می ماند که قاصد چشم از همه جا پیغام سراب بر ای مان می آورد ... می خواهم از روزگارمان بگویم که به طعام آلوده ای می ماند که مرگ را برایمان تدارک دیده و به آب متعفنی شبیه است که جگر تشنه مان را می سوزاند ... و من مانده ام که چرا باید (( بودن )) مان را همواره به خاطر روز (( مبادا )) نابود کنیم ... تراژدی عمیقی است این دردهایی که همچون خوره روحم را می خورد و دیواره های احساسم را می تراشد ...

