تو نیستی که ببینی ... چاپ
تو نیستی که ببینی
چگونه در سکوتِ سینه ام دانه ی اندوه کاشته اند و
چگونه روحم از سرمای تنهایی به خود می لرزد و
چگونه نگاهِ بی فروغ و بی زبانم به روی زندگانی می گرید
تو نیستی که ببینی
هنوز از شاخه ها صدای سیب می آید و
پروانه ها لایِ شب بوها خوابند و
مترسک هنوز به نگهبانی مزرعه مشغول است و
دخترک گل فروش گل های پلاسیده را با لبخندی که از اعماقِ وجودش بیرون می کشد به دیگران می فروشد و
من ماه را معنا می کنم
به تو
که در بستر آرمیده ای
تو نیستی که ببینی
چگونه روزگارم که رنگِ شادی داشت زنگار ِ غم گرفته است و دردِ نبودنت نشاطِ زندگی را از کفِ من ربوده است و
من چگونه خاطراتمان ( همان خاطراتی که لای صندوق ها خاک می خورند و وقتِ گلِ سنجد ، زیر درختِ بید چالش کردیم ) را با بیم و امید صیقل می زنم
تو نیستی که ببینی
هنوز هم شب ها ، اندوهم را از کوه بالا می کشم و فرهادوار کوهها را می تراشم بی آن که در این فکر باشم که :
(( خنده ای کو که به دل انگیزم ؟ ))
((قطره ای کو که به دریا ریزم ؟ ))
((صخره ای کو که بدان آویزم ؟ ))

